بهترم

چند روزم رو در دِپ از دانشگاه نرفتن به سر بردم.حوصله ی هیچ کاری و هیچ کسی رو نداشتم،این چند روز نه فیلم دیدم نه کتاب خوندم نه از خونه بیرون رفتم فقط در و دیوار رو نگاه کردم.

کم کم به خودم اومدم.دیدم این طوری بخوام ادامه بدم تبدیل به افسرده ی ماژور میشم.امروز به زور مامان موهام رو رنگ کردم،اتاقم رو حسابی تمییز کردم.رفتم بیرون کتاب خریدم و...همه ی اینها یه کوچولو حالم رو بهتر کرد.تو یه شرکت هم برام کار پیدا شده،می خوام برم سر کار،درسته که به رشته ام هیچ ربطی نداره اما بیکاری رو دیگه نمی تونم تحمل کنم.مزایای خوبی داره،شاید هم تو مصاحبه ردم کنند،شاید....اما امیدوارم درست بشه.

با سوپروایزر بیمارستان رازی(امین آباد)تو دوره ی کارورزی آشنا شدم، جمعه یه کارگاه باهاش داشتم بعد کارگاه مشکل ام و وضیعت الانم رو براش گفتم داشتم کلی غر می زدم،برگشت گفت تو فقط یک کمیتی به نام زمان رو داری برای خودت بزرگ می کنی!گفت من سه سال کنکور موسیقی می دادم هی رد می شدم،بعد چهار سال فلسفه خوندم،بعد روانشناسی خوندم،طی این سالها هم همیشه کار کردم،درس دادم،و مطالعه فراوون داشتم.تو هم به جای این که هی بگی یک سال بیخودی رو از دست دادم،با یه برنامه ریزی اصولی آینده رو بساز یه جوری که خودت حس آرامش داشته باشی،حالت خوب باشه.با حرفاش موافقم اما ته دلم پر از حسرته...

پی نوشت:آقای سوپروایزر قراره از هفته ی دیگه کمکم کنه برنامه ریزی کنم و درسم رو دوباره از سر بگیرم.این هفته استراحت می کنم و به کار و بار ازدواج اخوی می پردازم.

پی نوشت:از اون جایی که کتاب حالم رو بهتر می کنه نشستم کتابایی رو که نصفه خوندم رو کامل می خونم. این کتاب هم شامل همین نصفه هاست.جدیدا روی تخت ولو کتاب می خونم.

پی نوشت مهم :و در کل تصمیم گرفتم ناتموم هایی رو که در زندگی دارم،چه کوچیک مثل یک کتاب نیمه خونده شده،و چه بزرگ مثل جریان ارشدم رو تموم کنم،البته با انرژی زیاد و بدون نق زدن...

/ 2 نظر / 33 بازدید
صبا

دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل رو هم بخون. داستان کوتاهه. عالی اند. من که عاشقشونم. راستی لینکت می کنم فندقک خانوم خوشگل

Mr chapool

ما پسرا متاسفانه سربازیم بیخ ریشمونه :|