غروب دلبر

تنگ غروبی داخل تاکسی در راه برگشت به خونه بودم. صدای اذانی که از رادیو تاکسی پخش می شد مصادف شده بود با آسمان نیمه تاریک صورتی و نیلی و آرامش عجیب و غریب توأم با دل گرفتی من...

چه قدر این غروب های کشدار تابستان رو دوست دارم. مثل زمستان نیست که یک دفعه در عرض چند ثانیه شب چادر سیاه بکشه به سر شهر،همچین نم نمه آسمون کم رنگ دم کرده رنگ می گیره، اول یک طرف اش آبی لاجوردی، طرف دیگه اش آبی روشن و گاهی ارغوانی و بعد دو رنگ به هم می رسند، چند تکه ابر هم باشد که دیگر زیبایی تمام است، پنداری خورشید دل اش نمیاد غروب کنه و بره،با کلی ناز رخت بر می بنده، تا آسمون بخواد رنگ سیاه به خودش بگیره کلی زمان می بره... 

کل مسیر حواس ام پی ابرها و آسمون دلگیر بود، گرما از یادم رفته بود. بعد اذان، موزیک آروم سنتی پخش شد، هر چه کردم که معنی شعر رو بفهمم نمی شد، آسمون  دلبر و آرشه ای که روی کمانچه کشیده می شد حواس ام رو پرت خودش می کرد، انگار روی تارهای قلب من آرشه کشیده می شد... 

در اون لجطه دلم خواست زمان ثابت بمونه و من برای همیشه توی اون تاکسی باشم، ، اون موسیقی از رادیو پخش بشه،  سرم رو به پنجره تکیه بدم و غرق غروب و ابرها بشم و به هیچ چیز دیگه فکر نکنم... 

/ 2 نظر / 37 بازدید
سلام

چه تعبير قشنگي[گل]

پوریا

عااالی [گل]