درگیری با خود

شخصیت های کمال گرا همیشه با برنامه ریزی جلو می روند،همه چی رو در حد عالی و کمالش می خواهند،دیگر توانایی و عوامل بیرون از خودشون رو در نظر نمی گیرند و همین باعث می شود که اگر برنامه خوب پیش نرود دچار ناراحتی و حتی گاهی رنج شوند.به خودشان برچسب بی کفایتی بزنند،و اصلا این رو در نظر نگیرند که بعضی چیزها از کنترل فرد خارج است.معمولا این افراد عجول هستند،و وقتی دیگری برتر از خودشان رو ببینند مرتباً خودشان رو سرزنش می کنند:که تو بی عرضه هستی اگر کسی توانسته از تو برتر باشد پس کم کاری کردی،تنبل هستی و..بعضاً این افراد دچار وسواس در افکار و رفتار می شوند و برگشت به گذشته دارن مثلا چرا این کار رو کردم.چرایی راجع به خودشان همیشه دارند مثلا چرا من این جوری ام و این افراد خودشان رو زیر ذره بین خودشان قرار می دهند و از خودشان بازجویی می کنند،دیگران این افراد را موفق می بینند اما خودشان نه...

فکر می کنم من هم همین صفت کمال گرایی رو دارم.مثلا دانشگاه قبول شدم ولی همش فکرم این است که کم خواندم کم زحمت کشیدم بهتر از این می تونستم باشم.و حالا که رفتم برای ثبت نام و فهمیدم هزینه ی دانشگاه از دانشگاه آزاد هم بیشتر است دوباره شروع کردم به سرزنش خودم در صورتی که این رشته ی خاص رو فقط یک دانشگاه غیرانتفاعی دارد و با رتبه ی دو رقمی پایین این رشته رو قبول شدم.تصمیم گرفتم این رشته رو نروم و سال دیگر شرکت کنم اما توی ذهن ام این است دو سال عمرم رفت.خودم رو سرزنش می کنم که چرا دانشگاه آزاد شرکت نکردم،من تمام تلاش ام رو نکردم،لیاقت ام در همین حد بود،چرا انتخاب اشتباهی کردم...می دانم افکارم اشتباه است ؛اما این افکار اتوماتیک وار دارد تکرار می شود و روحیه ام رو خراب کرده است،خودم تصمیم گرفتم اما در گذشته گیر کردم و شاید با این روحیه و افکار منفی نتوانم آینده رو بسازم...جلوی این افکار رو نگیرم مطمئناً حل مسئله هم نمی توانم بکنم. توی روانشناسی به این افکار،افکار خودایند منفی می گویند یعنی افکاری که اتوماتیک وار تکرار می شوند و منفی هستن،فرد برای مقابله با این افکار راهکارهایی رو انجام می دهند که معمولا غلط هستن و ایجاد حس بد در فرد می کنن،کم کم این جریان به یک اختلال تبدیل شود.

من به این روند در خودم آگاه هستم و سابقه افسردگی و مصرف دارو ضدافسردگی در چند سال پیش رو  دارم.تصمیم گرفتم به جای دست روی دست گذاشتن و صبر بیهوده به دنبال درمان باشم.به زودی به یک روانشناس مراجعه می کنم تا این افکار ریشه دار نشوند...

دیگران شاید بگویند کسی که خودش روانشناسی خوانده و به این چیزها آگاهی دارد چه طور نمی تواند به خودش کمک کند،اما من می گویم کسی که روانشناسی خوانده هم انسان است او هم رنج انسان بودن رو تحمل می کند،او هم نیاز به همدلی ،راهنمایی،مورد قضاوت قرار نگرفتن و ...دارد.اتفاقا همین آگاهیست که باعث می شود زودتر به فکر درمان باشم.تفاوت منی که روانشناسی خواندم با دیگران در این است من زود تر به فکر درمان هستم.

از درمان نباید ترسید از نادیده گرفتن خود باید ترسید،اون هایی که مراجعه می کنند از اون هایی که خود را کامل و کاملا نرمال و سالم می بینند سالم تر هستند.

/ 1 نظر / 26 بازدید
الهه

منظورت کنکور ارشده؟؟میشه بپرسم چه رشته ای هستی؟:)